+ - x
 » از همین شاعر
 بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 تو کمترخواره ای هشیار می رو
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 بگفتم با دلم آخر قراری
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟

 » بیشتر بخوانید...
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
  این چهره ی روز گار است
 شب است ساقی! ساغرت کو؟
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 مرد مسلمان
 فریاد سبزه ها
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
مرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن
می طپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشن
تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن
آب تلخی شده بر جانوران آب حیات
شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن
نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش
چند پیغامبر بگریست پی حب وطن
کودکی کو نشناسد وطن و مولد خویش
دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن
شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک
حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن
من از این ناله اگر چه که دهان می بندم
نتوان در شکم آب فروبست دهن
نفس چغز ز آب است نه از باد هوا
بحریان را هله این باشد معهوده و فن
عارفانی که نهانند در آن قلزم نور
دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن
قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست
شکند کوه چو آگه شود از رب منن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *