+ - x
 » از همین شاعر
 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 هر روز بامداد سلام علیکما
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 دل خون خواره را یک باره بستان
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

 » بیشتر بخوانید...
 دیار آخرین
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 دانه های انار
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 ای قدمت چراغ من!
 ای بلا جویان کوی انتظار
 اینک از شانه هایم
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
مرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن
می طپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشن
تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن
آب تلخی شده بر جانوران آب حیات
شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن
نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش
چند پیغامبر بگریست پی حب وطن
کودکی کو نشناسد وطن و مولد خویش
دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن
شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک
حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن
من از این ناله اگر چه که دهان می بندم
نتوان در شکم آب فروبست دهن
نفس چغز ز آب است نه از باد هوا
بحریان را هله این باشد معهوده و فن
عارفانی که نهانند در آن قلزم نور
دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن
قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست
شکند کوه چو آگه شود از رب منن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *