+ - x
 » از همین شاعر
 صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان
 گر سران را بی سری درواستی
 صبر با عشق بس نمی آید
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان

 » بیشتر بخوانید...
 همچو سر روان جريده برو
 دل فرش فزای بامم امروز
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 شبانه
 فریاد سبزه ها
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 در مدح بزرگان زمانه
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیز
کوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شد
چون ترک گوید اشپو مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی
تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ست
چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیست
لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن
مستیز همچو هندو بشتاب همرها
کان جا در آتش است سه نعل از برای تو
وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش
اندر گلوی تو رود ای یار باوفا
گر در عسل نشینی تلخت کنند زود
ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
خاموش باش و راه رو و این یقین بدان
سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *