+ - x
 » از همین شاعر
 تا به جان مست عشق آن یارم
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم
 همتم شد بلند و تدبیرم
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 در وصالت چرا بیاموزم
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 شب شکستن فانوس
 قلمم زاده نیزار غم است
 چه نويسم که حال من چون است
 عطش
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 حیرت پرست
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بی هوش من
از جمال و از کمال لطف فقر
تا سحرگه بوده ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه ای دیدم همه سرمست فقر
حلقه او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقش ها در نور فقر
بس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاست
چون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره می زد آسمان
ای غلام همچنان چاووش من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *