+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
 آفتابی برآمد از اسرار
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم

 » بیشتر بخوانید...
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 در میان کارتون ها
 پارسی
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 سر راه غریبان خار روید
 نا تسلیم
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 سرافرازی ذلت
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها
در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن
گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت
در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن
رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی
عار است هستی تو وین عار تا به گردن
عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن
در دام خویش ماند عیار تا به گردن
دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران
ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی
بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *