+ - x
 » از همین شاعر
 اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 العشق یقول لی تزین
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای

 » بیشتر بخوانید...
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 لبی تا در لبانت می گذارم
 فقط خواب
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
 پرتگاه
 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 بهار خاموش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها
در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن
گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت
در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن
رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی
عار است هستی تو وین عار تا به گردن
عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن
در دام خویش ماند عیار تا به گردن
دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران
ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی
بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *