+ - x
 » از همین شاعر
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
 گر لاش نمود راه قلاش
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 ای بگفته در دلم اسرارها
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا

 » بیشتر بخوانید...
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
 یک هفته شده مرا پریشان کردی
 بر سر آنم که گر ز دست برآید
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 لحظه های رفتنت را می زند گیتار دیوار
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
 آینگی
 همت کن
 هرکس که به ازدواج پابند شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران
در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد
صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران
از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویش
خارش چه افتد از وی در چشم های کوران


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *