+ - x
 » از همین شاعر
 ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 لا یغرنک سد هوس عن رایی

 » بیشتر بخوانید...
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 خودی را از وجود حق وجودی
 کهن پروردهء این خاکدانم
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 حسن تعبیر
 ای آتش خموش شده در میان دود
 تو نسیتی که ببینی
 تکت لاتری
 اگر دوباره نیایی
 گهواره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان
یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو
چون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست
می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر
می باش در شکنجه از خویش و درفشردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *