+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
 عشق را با گفت و با ایما چه کار
 چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 دل با دل دوست در حنین باشد
 دل و جان را در این حضرت بپالا
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

 » بیشتر بخوانید...
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 تاپ و تیپیک
 شوهرم قریه دار کوچه ماست
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان
یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو
چون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست
می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر
می باش در شکنجه از خویش و درفشردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *