+ - x
 » از همین شاعر
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 ناگهان اندردویدم پیش وی

 » بیشتر بخوانید...
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 بیمار
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 قهرمانان
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 آذرخش خیال
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 دوبیتی های هزارگی بخش سوم
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن
چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله
از آتش دل خود در خشک و در ترش زن
گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را در در و گوهرش زن
هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن
هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه
و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن
جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن
از لعل می فروشت سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان در جان کافرش زن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *