+ - x
 » از همین شاعر
 دل آمد و دی به گوش جان گفت
 شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 امیر حسن خندان کن چشم را
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
 عشق را جان بی قرار بود
 از دلبر ما نشان کی دارد؟

 » بیشتر بخوانید...
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 قصه سنگ و خشت
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 از دور بدیدم آن پری را
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 هم میهنم
 شهر خوابیده
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن
چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله
از آتش دل خود در خشک و در ترش زن
گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را در در و گوهرش زن
هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن
هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه
و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن
جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن
از لعل می فروشت سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان در جان کافرش زن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *