+ - x
 » از همین شاعر
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
 آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 گران جانی مکن ای یار برگو
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر

 » بیشتر بخوانید...
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 ای سرو روان که نخل امید منی
 نگارستان
 شعری که نخواستی مال تو باشد
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 زمستان
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 بکس قدیمی
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن
چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله
از آتش دل خود در خشک و در ترش زن
گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را در در و گوهرش زن
هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن
هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه
و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن
جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن
از لعل می فروشت سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان در جان کافرش زن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *