+ - x
 » از همین شاعر
 بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 با این همه مهر و مهربانی
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 ز مهجوران نمی جویی نشانی

 » بیشتر بخوانید...
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
 جنگل
 مرا به خانه ام ببر
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 سرنوشت
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
 فصل کهنه عشق
 مادر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
برکنده ای به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی
صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای
جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان
ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی
نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
در گردنم درافکن و سرمست می کشان
تا جان باسعادت غلطان همی رود
چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین
تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *