+ - x
 » از همین شاعر
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 آه از عشق جمال حوریی
 ای دلزار محنت و بلا داری
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 بوی باغ و گلستان آید همی
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن

 » بیشتر بخوانید...
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 بیا از من بگیر آن دیر ساله
 رباعیات امروز
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 در فاصله ها
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 نگاه - داغ تر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دم به دم مصور جان از درون تن
نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من
ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم
که لذت زمانی و هم قبله زمن
جان حقایقی و خیالات دلربا
و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *