+ - x
 » از همین شاعر
 با من صنما دل یک دله کن
 عجب العجایب توی در کیایی
 آمد رمضان و عید با ماست
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو *

 » بیشتر بخوانید...
 تا دل مسکین من در کار تست
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 بهار را باور کن
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 هله نوروز آمد
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 مساحت رنج
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان
نور ده آن شمع را روح ده این جمع را
از دوزخ همچو شمع وز قدح همچو جان
سوی قدح دست کن ما همه را مست کن
ز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان
چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان
روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان
این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش
تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان
بس کن از اندیشه بس کو گودت هر نفس
کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *