+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 زندگانی صدر عالی باد
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 تو آسمان منی من زمین به حیرانی
 برخیز و صبوح را بیارا
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب

 » بیشتر بخوانید...
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 واژه های تلخ و سنگینم
 اتفاق
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 چشمان تاریک
 وصال ما وصال اندر فراق است
 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان
نور ده آن شمع را روح ده این جمع را
از دوزخ همچو شمع وز قدح همچو جان
سوی قدح دست کن ما همه را مست کن
ز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان
چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان
روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان
این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش
تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان
بس کن از اندیشه بس کو گودت هر نفس
کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *