+ - x
 » از همین شاعر
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 مرا پرسی که چونی بین که چونم
 برخیز و صبوح را برانگیز
 نسیم الصبح جد بابتشار
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 آه از عشق جمال حوریی
 امروز سماع است و شراب است و صراحی
 جود الشموس علی الوری اشراق
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست

 » بیشتر بخوانید...
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 برگ عمر
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 ماه پیشونی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین
باده جان خورده ای دل ز جهان برده ای
خشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین
حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز
سجده کنم در نماز روی تو را همچنین
ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن
عشق نگردد کهن حق خدا همچنین
هر که در این روزگار دارد او کار بار
بنده شده ست و شکار یار مرا همچنین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *