+ - x
 » از همین شاعر
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم
 من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 دوست همان به که بلاکش بود

 » بیشتر بخوانید...
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 یک شب
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 رنگ امید
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 لبی تا در لبانت می گذارم
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 اگر با تو نبودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین
باده جان خورده ای دل ز جهان برده ای
خشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین
حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز
سجده کنم در نماز روی تو را همچنین
ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن
عشق نگردد کهن حق خدا همچنین
هر که در این روزگار دارد او کار بار
بنده شده ست و شکار یار مرا همچنین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *