+ - x
 » از همین شاعر
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 بسوزانیم سودا و جنون را
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست

 » بیشتر بخوانید...
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 ماجرای این و آن
 چلو
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 رسول فجر
 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
 می واژه
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 فریاد زیر آب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی
و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من
تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره
قراضه ای است دو عالم تویی دو صد معدن
تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا
سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن
بساختی ز هوس صد هزار مقناطیس
که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن
مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش
مرا چه کار که من جان روشنم یا تن
تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست
هزار جان مقدس فدای این دشمن
تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز
بهار جان که بدادی سزای صد بهمن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *