+ - x
 » از همین شاعر
 جان از سفر دراز آمد
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
 آمد سرمست سحر دلبرم
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 زنهار مرا مگو که پیرم
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 بیست و هشتم
 هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

 » بیشتر بخوانید...
 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
 با یک خبر داغ چراغان شده ای باز
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 برگ عمر
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان
به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی
که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان
به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی
که سخت این ترشی کند می کند دندان
که جمله ترشی ها بدان گوار شود
که تو ترش نکنی روی ای گل خندان
گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست
که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان
ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو
که می دهد مدد قند هر دمش رحمان
چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش
به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان
مگر به روز قیامت نهان شود رویت
وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان
اگر میان زمستان بهار نو خواهی
درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان
به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند
برآی بر سر منبر صفات خود برخوان
غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر
پری برآرد منبر چو دل شود پران
مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن
علف میاور پیشم منه نیم حیوان
فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق
غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان
غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود
که اهل مصر رهیده بدند از غم نان
خمش کنم که دگربار یار می خواهد
که درروم به سخن او برون جهد ز میان
غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند
حذر چه سود کند یا گرفتن پالان
مگر همو بنماید ره حذر کردن
همو بدوزد انبان همو درد انبان
مرا سخن همه با او است گر چه در ظاهر
عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان
خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا
از آنک باد هوا نیست محرم ایشان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *