+ - x
 » از همین شاعر
 درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 ساقیا باده گلرنگ بیار
 نو به نو هر روز باری می کشم
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من

 » بیشتر بخوانید...
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 پرده از شاهد قدم بردار
 صبحگاه مراد
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 دو رباعی
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 سفر بخير برو
 دختر و بهار
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک قوصره پر دارم ز سخن
جان می شنود تو گوش مکن
دربند خودی زین سیر شدی
گیری سر خود ای بی سر و بن
چون مستمعان جمله بروند
گویم غم نو با یار کهن
کی سیر شود ماهی ز تری
یا تشنه حق از علم لدن
گر سیر شدند این مستمعان
جان می شنود از قرط اذن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *