+ - x
 » از همین شاعر
 ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
 تا چهره آن یگانه دیدم
 گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم

 » بیشتر بخوانید...
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 تبار من
 علاج چشم عمر
 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 ناز دخترانه
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 طرز خوبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک قوصره پر دارم ز سخن
جان می شنود تو گوش مکن
دربند خودی زین سیر شدی
گیری سر خود ای بی سر و بن
چون مستمعان جمله بروند
گویم غم نو با یار کهن
کی سیر شود ماهی ز تری
یا تشنه حق از علم لدن
گر سیر شدند این مستمعان
جان می شنود از قرط اذن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *