+ - x
 » از همین شاعر
 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
 دلا همای وصالی بپر چرا نپری
 شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
 دل بر ما شدست دلبر ما
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 نُه فلک مر عاشقان را بنده باد
 بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
 سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما
 خسروانی که فتنه ای چینید

 » بیشتر بخوانید...
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 حافظ
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 شهر خوابیده
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 برگ عمر
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن
چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو
به سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن
مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آن
نه به خویش آی اندکی و تو بسیار یاد کن
تو به هنگام یاد کن که چو هنگام بگذرد
تو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن
چو رسیدی به صدر او تو بدان حق قدر او
چو بدیدی تو بدر او تو ز دیدار یاد کن
تو بدان قدر سوز او برسد باز روز او
ور از آن روز ایمنی تو ز اغیار یاد کن
چه سپاس ار دو نان دهد به طبیبی که جان دهد
چو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن
چو طبیبت نمود خرد دل تو آن زمان بمرد
پس از آن بانگ می زنی که ز مردار یاد کن
مکن ار چه شدی چنین چو خزان دانه در زمین
ز بهارم حسام دین و ز گلزار یاد کن
اگرت کار چون زر است نه گرو پیش گازر است
گرت امسال گوهر است نه تو از پار یاد کن
چو بدیدی رحیل گل پس اقبال چیست ذل
نه که زنهار او است بس هله زنهار یاد کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *