+ - x
 » از همین شاعر
 دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
 ای خفته به یاد یار برخیز
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 بگفتم با دلم آخر قراری
 ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده
 ایا گم گشتگان راه و بیراه
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 طارت حیلی و زال حیلی

 » بیشتر بخوانید...
 رفتم که در این منزل بیداد بدن
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 نرگس دلدار
 خزف و گهر
 مباد
 موسیچه از ضیافت باران گریخته
 مرگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه اندر فغان و نالیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتش
پاکم از خویشتن پسندیدن
دیده کی از رخ تو برگردد
به که آید به وقت گردیدن
در چنین دولت و چنین میدان
ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
عاشقان تو را مسلم شد
بر همه مرگ ها بخندیدن
فرع های درخت لرزانند
اصل را نیست خوف لرزیدن
باغبانان عشق را باشد
از دل خویش میوه برچیدن
جان عاشق نواله ها می پیچ
در مکافات رنج پیچیدن
زهد و دانش بورز ای خواجه
نتوان عشق را بورزیدن
پیش از این گفت شمس تبریزی
لیک کو گوش بهر بشنیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *