+ - x
 » از همین شاعر
 نزدیک توام مرا مبین دور
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 پیشتر آ روی تو جز نور نیست
 در عشق قدیم سال خوردیم
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 راز من
 بیا تا کار این امت بسازیم
 دمی با حافظ
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه اندر فغان و نالیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتش
پاکم از خویشتن پسندیدن
دیده کی از رخ تو برگردد
به که آید به وقت گردیدن
در چنین دولت و چنین میدان
ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
عاشقان تو را مسلم شد
بر همه مرگ ها بخندیدن
فرع های درخت لرزانند
اصل را نیست خوف لرزیدن
باغبانان عشق را باشد
از دل خویش میوه برچیدن
جان عاشق نواله ها می پیچ
در مکافات رنج پیچیدن
زهد و دانش بورز ای خواجه
نتوان عشق را بورزیدن
پیش از این گفت شمس تبریزی
لیک کو گوش بهر بشنیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *