+ - x
 » از همین شاعر
 ما آب دریم ما چه دانیم
 گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی
 هر چه کنی تو کرده من دان
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 ساز من ساز مست آهنگ است
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 دل با معرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بانگ برآمد ز خرابات من
چرخ دوتا شد ز مناجات من
عاقبت امر ظفر دررسید
یار درآمد به مراعات من
یا رب یا رب که چه سان می کند
دلبر بی کفو مکافات من
طاعت و ایمان کند آن کیمیا
غفلت و انکار و جنایات من
قصر دهد از پی تقصیر من
زله دهد از پی زلات من
جوش نهد در دل دریا و کوه
از تبش روز ملاقات من
گر نبدی پرده خیالات خلق
سوخته بودی ز خیالات من
در سپه جان زندی زلزله
طبل و علم نعره و هیهات من
در افق چرخ زدی شعله ها
نیم شبان آتش میقات من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *