+ - x
 » از همین شاعر
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 پرسید کسی که ره کدامست
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 مکن راز مرا ای جان فسانه

 » بیشتر بخوانید...
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 سریال انتقام
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
 طفل یتیم
 ای عشق
 های مردم، کاش امشب مست می بودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بانگ برآمد ز خرابات من
چرخ دوتا شد ز مناجات من
عاقبت امر ظفر دررسید
یار درآمد به مراعات من
یا رب یا رب که چه سان می کند
دلبر بی کفو مکافات من
طاعت و ایمان کند آن کیمیا
غفلت و انکار و جنایات من
قصر دهد از پی تقصیر من
زله دهد از پی زلات من
جوش نهد در دل دریا و کوه
از تبش روز ملاقات من
گر نبدی پرده خیالات خلق
سوخته بودی ز خیالات من
در سپه جان زندی زلزله
طبل و علم نعره و هیهات من
در افق چرخ زدی شعله ها
نیم شبان آتش میقات من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *