+ - x
 » از همین شاعر
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید

 » بیشتر بخوانید...
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 سرچشمه
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 چراغ اندیش
 پر کن پیاله را
 برو خدا حافظ
 مثنوی زهره و منوجهر
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
لیس من التراب بل معصره بلا مکان
خط علی کوسها کتابه شارحه
یا من من یشربها من الممات و الهوان
من تبریز نبعه منبته و ینعه
فها الیها جانب و جانب الی الجنان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *