+ - x
 » از همین شاعر
 آن یوسف خوش عذار آمد
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 خسروانی که فتنه ای چینید
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

 » بیشتر بخوانید...
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 ابریشم و عصل
 هفتاد و دو سر
 روز پایان جهان
 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او
هستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او
گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب
می دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر
لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او
هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهد
حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او
سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ای
ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او
زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت
ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او
ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو
جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبون
تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *