+ - x
 » از همین شاعر
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
 بیا ساقی می ما را بگردان
 سی و هفتم
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

 » بیشتر بخوانید...
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 من بدستان تو آیم که تنت را بچشم
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 دلهای گریخته
 بتو
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 ای قدمت چراغ من!
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
 سبز و نغز و مغز
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو
با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها
با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو
هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ
هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو
خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو
من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی
بالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو
تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من
هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او
آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود
کز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو
از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا
طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا
سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح
زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو
کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر
از دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو
من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو
کز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو
خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدی
این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو
می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش من
یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو
ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را
گر چه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *