+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 جهان را بدیدم وفایی ندارد
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 بیا کامروز گرد یار گردیم
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی

 » بیشتر بخوانید...
 ستاره (ادبیات کودک)
 جستجوی تو
 صبح است ز خرمی جهان می خندد
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 تبر
 روز رویدن لاله به باغ
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو
به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو
اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم
از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو
گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم
که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو
کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو
پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو
چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو
دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت
تویی حیران تویی چوگان تویی دو چشم روشن تو
به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر
به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو
تویی شکر تویی حنظل تویی اندیشه مبدل
تویی مور و سلیمان تو تویی خورشید و روزن تو
بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل
تویی احول کن کافر تویی ایمان و مؤمن تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *