+ - x
 » از همین شاعر
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
 میر خرابات تویی ای نگار
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی

 » بیشتر بخوانید...
 فقط یکبار مینازم به بختم
 پری گمشده
 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
 ساعت اعدام
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
 باران
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو
به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو
اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم
از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو
گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم
که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو
کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو
پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو
چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو
دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت
تویی حیران تویی چوگان تویی دو چشم روشن تو
به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر
به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو
تویی شکر تویی حنظل تویی اندیشه مبدل
تویی مور و سلیمان تو تویی خورشید و روزن تو
بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل
تویی احول کن کافر تویی ایمان و مؤمن تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *