+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 در خانه خود یافتم از شاه نشانی
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی
 در فروبند که ما عاشق این میکده ایم

 » بیشتر بخوانید...
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 مه من بخت نکو فال دارد
 خاطره ها
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
 پیوند
 آبسال
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خزان عاشقان را نوبهار او
روان ره روان را افتخار او
همه گردن کشان شیردل را
کشیده سوی خود بی اختیار او
قطار شیر می بینم چو اشتر
به بینیشان درآورده مهار او
مهارش آنک حاجتمندشان کرد
ز خوف و حرصشان کرده نزار او
گران جانتر ز عنصرها نه خاک است
سبک کرد و ببرد از وی قرار او
از آب و آتش و از باد این خاک
سبکتر شد چو برد از وی وقار او
به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
به گردون می کند آهو شکار او
یکی کاهل نخواهد رست از وی
که یک یک را کند دربند کار او
ز خاک تیره کاهلتر نباشی
به زیر دم او بنهاد خار او
عصا زد بر سر دریا که برجه
برآورد از دل دریا غبار او
عصا را گفت بگذار این عصایی
همی پیچد بر خود همچو مار او
برآرد مطبخ معده بخاری
بسازد جان و حسی زان بخار او
ز تف دل دگر جانی بسازد
که تا دارد از آن جان ننگ و عار او
زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
که سلطان هم وی است و پرده دار او
زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
که گاهش گل کند گه لاله زار او
کند با او به هر دم یک صفت یار
ز جمله بسکلد در اضطرار او
که تا داند که آن ها بی وفااند
بداند قدر این بگزیده یار او
عجایب یار غاری گردد او را
که یار او باشد و هم یار غار او
زبان بربند و بگشا چشم عبرت
که بگشاده ست راه اعتبار او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *