+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
 فان وفق الله الکریم وصالکم
 ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
 هر سینه که سیمبر ندارد
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم

 » بیشتر بخوانید...
 آوازش را تکانده بود
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 تو رونقی به نغمه غیجک می شوی
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
 چارچوب دروازه
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 بهار
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 به نظر وصل دلبری دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو کمترخواره ای هشیار می رو
میان کژروان رهوار می رو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی
مرا خنبک مزن ای یار می رو
ز بازار جهان بیزار گشتم
تو دلالی سوی بازار می رو
چو من ایزار پا دستار کردم
تو پا بردار و با دستار می رو
مرا تا وقت مردن کار این است
تو را کار است سوی کار می رو
مرا آن رند بشکسته ست توبه
تو مرد صایمی ناهار می رو
شنیدی فضل شمس الدین تبریز
نداری دیده در اقرار می رو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *