+ - x
 » از همین شاعر
 در عشق هر آنک شد فدایی
 ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 بیست و چهارم
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم

 » بیشتر بخوانید...
 سرگذشت
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 بسکه در قلب من تپش داری
 جوهر مردی
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 مادر
 شاعران راست می گویند
 گمراه
 کوچ
 میزبانی مهمان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب در راهش
ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست
که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من
همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا
ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت
به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم
ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا
مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *