+ - x
 » از همین شاعر
 رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 نازنینی را رها کن با شهان نازنین
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 از مه من مست دو صد مشتری
 گرمابه دهر جان فزا بود
 ای ساقی و دستگیر مستان
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما

 » بیشتر بخوانید...
 زندان
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 استخرخیال
 انتقام
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 باغ جمال
 ای غارت عشق تو جهانها
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 مرگ نازلی
 فلك نه همسری دارد نه هم كف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
پادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شد
سوی او از نور جان ها کای فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او
نعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او
هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش
پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او
همچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار
تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را
کز وی آمد کاسدی های بتان این است او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *