+ - x
 » از همین شاعر
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 نُه فلک مر عاشقان را بنده باد
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
 بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد
 هله هشدار که با بی خبران نستیزی
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را

 » بیشتر بخوانید...
  نشود فاش کسی
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 خزان
 دو بن بست
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
پادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شد
سوی او از نور جان ها کای فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او
نعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او
هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش
پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او
همچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار
تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را
کز وی آمد کاسدی های بتان این است او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *