+ - x
 » از همین شاعر
 کسی کو را بود در طبع سستی
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 ای دیده راست راست دیده
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
 یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده

 » بیشتر بخوانید...
 ناز دخترانه
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی
 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 بگذار برگردم!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
صابری و صادقی را مرد باید مرد کو
چند از این ذکر فسرده چند از این فکر زمن
نعره های آتشین و چهره های زرد کو
کیمیا و زر نمی جویم مس قابل کجاست
گرم رو را خود کی یابد نیم گرمی سرد کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *