+ - x
 » از همین شاعر
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم

 » بیشتر بخوانید...
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 فریاد زیر آب
 لبم از نوش او شکر چیند
 دسمال تره آب به دستم داده
 رنگ آرزو
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل است
هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیبا
گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان
سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو
هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد
هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع
تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام
که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
گر می مجلسی و آب حیات همه ای
همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیده تو تیزتر است
عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آنک در زلزله او است دو صد چون مه و چرخ
و آنک که در سلسله او است دو صد سلسله مو
هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند
بود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشر
خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند
یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو
همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ
همه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کن
همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *