+ - x
 » از همین شاعر
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 بوقلمون چند از انکار تو
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 این چنین پابند جان میدان کیست
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

 » بیشتر بخوانید...
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 اتحاد و اتفاق
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 بارها گفته ام و بار دگر می گویم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل است
هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیبا
گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان
سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو
هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد
هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع
تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام
که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
گر می مجلسی و آب حیات همه ای
همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیده تو تیزتر است
عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آنک در زلزله او است دو صد چون مه و چرخ
و آنک که در سلسله او است دو صد سلسله مو
هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند
بود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشر
خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند
یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو
همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ
همه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کن
همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *