+ - x
 » از همین شاعر
 جهان را بدیدم وفایی ندارد
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 عیسی روح گرسنه ست چو زاغ
 هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد
 بیایید بیایید به گلزار بگردیم

 » بیشتر بخوانید...
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
 آنکه از جمله خاص است بيار
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 برج زهرمار
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 در باغ
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *