+ - x
 » از همین شاعر
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 تشنه خویش کن مده آبم
 ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم

 » بیشتر بخوانید...
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 گلبرگ نسترن
 قاب
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 از دوست داشتن
 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بمرده هر چه جان در پای او
هر چه گوهر غرقه در دریای او
آتش عشقش خدایی می کند
ای خدا هیهای او هیهای او
جبرئیل و صد چو او گر سر کشد
از سجود درگهش ای وای او
چون مثالی برنویسد در فراق
خون ببارد از خم طغرای او
هر کی ماند زین قیامت بی خبر
تا قیامت وای او ای وای او
هر کی ناگه از چنان مه دور ماند
ای خدایا چون بود شب های او
در نظاره عاشقان بودیم دوش
بر شمار ریگ در صحرای او
خیمه در خیمه طناب اندر طناب
پیش شاه عشق و لشکرهای او
خیمه جان را ستون از نور پاک
نور پاک از تابش سیمای او
آب و آتش یک شده ز امروز او
روز و شب محو است در فردای او
عشق شیر و عاشقان اطفال شیر
در میان پنجه صدتای او
طفل شیر از زخم شیر ایمن بود
بر سر پستان شیرافزای او
در کدامین پرده پنهان بود عشق
کس نداند کس نبیند جای او
عشق چون خورشید ناگه سر کند
برشود تا آسمان غوغای او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *