+ - x
 » از همین شاعر
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 هر روز بامداد درآید یکی پری
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

 » بیشتر بخوانید...
 فساد عصر حاضر آشکار است
 شاید بهترین شعرها را قورباقه ها خوانده باشند
 شبانه
 بتو
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مطربا اسرار ما را بازگو
قصه های جان فزا را بازگو
ما دهان بربسته ایم امروز از او
تو حدیث دلگشا را بازگو
من گران گوشم بنه رخ بر رخم
وعده آن خوش لقا را بازگو
ماجرایی رفت جان را در الست
بازگو آن ماجرا را بازگو
مخزن انا فتحنا برگشا
سر جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون صلاح الدین صلاح جان ماست
آن صلاح جان ها را بازگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *