+ - x
 » از همین شاعر
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 می آید سنجق بهاری
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود

 » بیشتر بخوانید...
 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
 بنویس...
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 بوی حسرت
 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
 تلخ افتاد
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 کی می آیی
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مطربا اسرار ما را بازگو
قصه های جان فزا را بازگو
ما دهان بربسته ایم امروز از او
تو حدیث دلگشا را بازگو
من گران گوشم بنه رخ بر رخم
وعده آن خوش لقا را بازگو
ماجرایی رفت جان را در الست
بازگو آن ماجرا را بازگو
مخزن انا فتحنا برگشا
سر جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون صلاح الدین صلاح جان ماست
آن صلاح جان ها را بازگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *