+ - x
 » از همین شاعر
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 خواهی ز جنون بویی ببری
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 بازم صنما چه می فریبی
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 بیا کامروز شه را ما شکاریم

 » بیشتر بخوانید...
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 کی با ما؟
 سفر بخير برو
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 مصیبت هشیاری
 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی
 همچو سر روان جريده برو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غذای جان مستم نام تو
چشم و عقلم روشن از ایام تو
شش جهت از روی من شد همچو زر
تا بدیدم سیم هفت اندام تو
گفته بودی کز توام بگرفت دل
من نخواهم در جهان جز کام تو
منتظر بنشسته ام تا دررسد
از پی جان خواستن پیغام تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *