+ - x
 » از همین شاعر
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی
 مرا در خنده می آرد بهاری
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند

 » بیشتر بخوانید...
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 باریکه راه سرنوشت
 شور نوا
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 بهار را باور کن
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 شعار خسته گی
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 غزل بی ناموس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می دوید از هر طرف در جست و جو
چشم پرخون تیغ در کف عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوش
او به قصد جان عاشق سو به سو
گاه چون مه تافته بر بام ها
گاه چون باد صبا او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما ز بام
پاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافت
کش زبون گشته ست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشان ها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست
کو است اصل فتنه های تو به تو
چونک زخم او است نبود چاره ای
آنچ او بشکافت نپذیرد رفو
از پی این زخم جان نو رسید
جان کهنه دست ها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزی است این
کو برون است از جهان رنگ و بو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *