+ - x
 » از همین شاعر
 امروز جنون نو رسیده ست
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی
 معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادا
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی

 » بیشتر بخوانید...
 چشم به راه
 در باد چون سنگ
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
 رباعیات
 احساس
 دیشب
 سر بکش سر بکش
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می دوید از هر طرف در جست و جو
چشم پرخون تیغ در کف عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوش
او به قصد جان عاشق سو به سو
گاه چون مه تافته بر بام ها
گاه چون باد صبا او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما ز بام
پاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافت
کش زبون گشته ست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشان ها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست
کو است اصل فتنه های تو به تو
چونک زخم او است نبود چاره ای
آنچ او بشکافت نپذیرد رفو
از پی این زخم جان نو رسید
جان کهنه دست ها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزی است این
کو برون است از جهان رنگ و بو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *