+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو که مرو از میان کار مخسب
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 بیست و چهارم
 عشق در کفر کرد اظهاری
 چند نهان داری آن خنده را
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 آورد خبر شکرستانی
 برفت یار من و یادگار ماند مرا

 » بیشتر بخوانید...
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 دل ما آتش و تن موج دودش
 جمجمه های پوسیده نیاکان
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 فرا انتظاری
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 بی تو بسیار گریه کردم
 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو
گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ست
چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو
من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم
کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو
صافی شرم توست نهان در حجاب غیب
دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو
آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت
یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو
خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعل
چون درفتاد در که و کهسار شرم تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *