+ - x
 » از همین شاعر
 آن سفره بیار و در میان نه
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 عاشقانی که باخبر میرند
 عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

 » بیشتر بخوانید...
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 آخرین شب آخرین گفتار شاید امشب است
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
 آیینه شکسته
 شهرزاد
 سر گرفته است کار من امروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو
عید بیاید رود عید تو ماند ابد
کز فلک بی مدد چون برهیدی بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
می کشدم می به چپ می کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما نور مناجات ما
پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون تیره شده ست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *