+ - x
 » از همین شاعر
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 کی باشد من با تو باده به گرو خورده
 خزان عاشقان را نوبهار او
 ای دم به دم مصور جان از درون تن
 ای ساقی و دستگیر مستان
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ

 » بیشتر بخوانید...
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 من کیستم؟
 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
 راز
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 به ما ای لاله خود را وانمودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار بار کشیده ست عشق کافرخو
شبم ز بام به حجره ز حجره تا سر کو
شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز
گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو
ز هر چه پر کندم من سبوی تسلیمم
سبو اسیر سقاست چون گریزد از او
هزار بار سبو را به سنگ بشکست او
شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو
سبو سپرده به دو گوش با هزاران دل
بدان هوس که خورد غوطه در میانه جو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *