+ - x
 » از همین شاعر
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی
 به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
 امروز من و باده و آن یار پری زاده
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 عاشقانه
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 دختر خورشید
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
 ساقیا برخیز و درده جام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
که بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده
ز بدعهدی چه غم دارد شهنشاهی که برباید
جهانی را به یک غمزه قرانی را به یک خنده
بخواه ای دل چه می خواهی عطا نقد است و شه حاضر
که آن مه رو نفرماید که رو تا سال آینده
به جان شه که نشنیدم ز نقدش وعده فردا
شنیدی نور رخ نسیه ز قرص ماه تابنده
کجا شد آن عنایت ها کجا شد آن حکایت ها
کجا شد آن گشایش ها کجا شد آن گشاینده
همه با ماست چه با ما که خود ماییم سرتاسر
مثل گشته ست در عالم که جوینده ست یابنده
چه جای ما که ما مردیم زیر پای عشق او
غلط گفتم کجا میرد کسی کو شد بدو زنده
خیال شه خرامان شد کلوخ و سنگ باجان شد
درخت خشک خندان شد سترون گشت زاینده
خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد
جمالش می نماید در خیال نانماینده
خیالش نور خورشیدی که اندر جان ها افتد
جمالش قرص خورشیدی به چارم چرخ تازنده
نمک را در طعام آن کس شناسد در گه خوردن
که تنها خورده ست آن را و یا بوده ست ساینده
عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق
وصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *