+ - x
 » از همین شاعر
 ای نهاده بر سر زانو تو سر
 هم به درد این درد را درمان کنم
 من از این خانه به در می نروم
 دل من دل من دل من بر تو
 ای یار یگانه چند خسبی
 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
 از یکی آتش برآوردم تو را
 ای عارف خوش کلام برگو
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی

 » بیشتر بخوانید...
 صدف
 جز در تو . اسراری نمانده است
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 وداع
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 شب است ساقی! ساغرت کو؟
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 زندان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به
عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا
جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به
صورت مثل چادر جان رفته به چادر در
بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به
تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی
آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به
از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو
با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *