+ - x
 » از همین شاعر
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 عیسی روح گرسنه ست چو زاغ
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
 تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
 بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت
 ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده

 » بیشتر بخوانید...
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 گل سرخ و گل زرد
 دختر خورشید
 سرافرازی ذلت
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 بیتویی های من
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 اندیشه را زبان گواراست پارسی
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم
گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده
گلگونه چه آراید آن خاربن بد را
آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
با تارک گل آمد موبند فروهشته
ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین
خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده
رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته
دل را بستر از وی ای مرد سراسترده
بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید
دربند بزرگی شد می سوزد چون خرده
فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان
ای از عدمی ما را در چرخ درآورده
خاموش سخن می ران زان خوش دم بی پایان
تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *