+ - x
 » از همین شاعر
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 گرمابه دهر جان فزا بود
 گر لاش نمود راه قلاش
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

 » بیشتر بخوانید...
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 مهار تبسم
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کی باشد من با تو باده به گرو خورده
تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده
در می شده من غرقه چون ساغر و چون کوزه
با یار درافتاده بی حاجب و بی پرده
صد نوش تو نوشیده تشریف تو پوشیده
صد جوش بجوشیده این عالم افسرده
از نور تو روشن دل چون ماه ز نور خور
وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده
تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان
تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده
یک لحظه بخندانی یک لحظه بگریانی
ای نادره صنعت ها در صنع درآورده
عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید
ظلمت ز مه آشفته خاری ز گل آزرده
بس غصه رسول آمد از منعم و می گوید
ده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده
پس فکر چو بحر آمد حکمت مثل ماهی
در فکر سخن زنده در گفت سخن مرده
نی فکر چو دام آمد دریا پس این دام است
در دام کجا گنجد جز ماهی بشمرده
پس دل چو بهشتی دان گفتار زبان دوزخ
وین فکر چو اعرافی جای گنه و خرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *