+ - x
 » از همین شاعر
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 هر روز بامداد به آیین دلبری

 » بیشتر بخوانید...
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
 گهواره
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 عاشقانه
 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
 شعری که زندگیست
 منم که گوشه میخانه خانقاه من است
 مار در محراب
 بازآی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان
بستان شده گورستان زندان شده کاشانه
ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند
یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه
کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند
چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه
کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان
سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه
ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه
آن عالم انبار است وین عالم پیمانه
پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست
ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *