+ - x
 » از همین شاعر
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 سی و دوم
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 دیدی که چه کرد آن پری رو
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 باز چون گل سوی گلشن می روی

 » بیشتر بخوانید...
 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 یک هفته شده مرا پریشان کردی
 سه کنجی اتاق
 نیلوفر
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 تلاش کرگسان
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان
بستان شده گورستان زندان شده کاشانه
ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند
یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه
کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند
چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه
کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان
سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه
ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه
آن عالم انبار است وین عالم پیمانه
پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست
ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *