+ - x
 » از همین شاعر
 رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
 مندیش از آن بت مسیحایی
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 امید محال
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
 گل سرخ غربت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
جان ها را شیوه های جان فزا آموخته
هر چه در عالم دری بسته ست مفتاحش تویی
عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته
از برای صوفیان صاف بزم آراسته
وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته
وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را
سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته
و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته
سر سر عاشقانش در بلا آموخته
عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی نیاز
این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته
پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده
همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته
با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب
سوی عیاران رند و صد دغا آموخته
پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی
مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته
زخم و آتش های پنهانی است اندر چشمشان
کهنان را همچو آیینه صفا آموخته
جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده
در تجلی های او نور لقا آموخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *