+ - x
 » از همین شاعر
 یا ولی نعمتی و سلطانی
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 مستدرکات
 مطربا عیش و نوش از سر گیر
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 برخیز و صبوح را برانگیز
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند

 » بیشتر بخوانید...
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 عبادت
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 کژدم ِ عسل دختر
 آشوب تخیل
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 چلو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده
گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همی کرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شده ست او که مرا یاد نماند
ببر انکار از او و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *