+ - x
 » از همین شاعر
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 کار همه محبان همچون زرست امشب
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 یا من نعماه غیر معدود
 از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم

 » بیشتر بخوانید...
 جمجمه های پوسیده نیاکان
 روز رویدن لاله به باغ
 باریکه راه سرنوشت
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 فاجعه
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 کبریت
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بخاری را تو جان پنداشته
حبه زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
عاشقان را همچنان پنداشته
مستی شهوت نشان لعنت است
ای نشان را بی نشان پنداشته
ای تو گندیده میان حرف و صوت
وی خدا را بی زبان پنداشته
ماهتابش می زند بر کوریت
ای تو مه را هم نهان پنداشته
هر چه گفتم خویشتن را گفته ام
ای تو هجو دیگران پنداشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *