+ - x
 » از همین شاعر
 خضری به میان سینه داری
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 انجیرفروش را چه بهتر
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 بخش ششم
 ای گزیده یار چونت یافتم
 ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته

 » بیشتر بخوانید...
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
 عشق رفت
 برو جايی که کر و فر نباشد
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 سلام حق
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
شش خانه های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *