+ - x
 » از همین شاعر
 جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش
 بمیرید، بمیرید، درین عشق بمیرید
 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 بیست و پنجم
 هزار بار کشیده ست عشق کافرخو
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن

 » بیشتر بخوانید...
 باغ ترانه های سمن، گوش گیرمت
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 خاک بی خاکی
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 از آن جام که شکست...
 استقامت
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 آستان عشق
 هرچند ز دست تو خراب است دل ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
شش خانه های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *