+ - x
 » از همین شاعر
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 دود دل ما نشان سوداست
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل

 » بیشتر بخوانید...
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 شهر بی دروازه
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 آمد و رفت
 چادری
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 ای بلا جویان کوی انتظار
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
بی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
من آب تیره گشته در راه خیره گشته
از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه
کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل
شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه
هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی تو
سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه
خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد
زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه
چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت
همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه
از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل
سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه
گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانم
تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه
کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی
گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه
ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم
اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *