+ - x
 » از همین شاعر
 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
 بخش هفدهم
 آه که دلم برد غمزه های نگاری
 یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
 سوم
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 روح زیتونیست عاشق نار را

 » بیشتر بخوانید...
 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 چرخی از شرابه های لجن
 بروز عيد گريان می کنم يار
 دست الفت
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 جرقه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
بی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
من آب تیره گشته در راه خیره گشته
از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه
کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل
شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه
هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی تو
سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه
خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد
زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه
چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت
همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه
از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل
سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه
گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانم
تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه
کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی
گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه
ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم
اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *