+ - x
 » از همین شاعر
 می رسد بوی جگر از دو لبم
 صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
 من از این خانه به در می نروم
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 بیست و ششم
 جان جانی و جان صد جانی
 دل من که باشد که تو را نباشد

 » بیشتر بخوانید...
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 غدیر
 در آغوشت شبی گر خفته باشم
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 من از آغاز آزادم
 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده
صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت
هم پوست بردریده هم استخوان شکسته
دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک
وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
ای بنده کمینت گشته چو آبگینه
بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته
در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم
زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *