+ - x
 » از همین شاعر
 یا من لواء عشقک لا زال عالیا
 من از این خانه به در می نروم
 هر چه کنی تو کرده من دان
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 بلبل نگر که جانب گلزار می رود
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 ما عاشق و بی دل و فقیریم

 » بیشتر بخوانید...
 دوبیتی های هزارگی بخش پنجم
 دل فرش فزای بامم امروز
 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 دیدار واپسین
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 قلزم تلاوت
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 صلاح کار کجا و من خراب کجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
دل ناز و باز کرده و دلدار آمده
مه را نگر برآمده مهمان شب شده
دامن کشان ز عالم انوار آمده
خورشید را نگر که شهنشاه اختر است
از بهر عذر گازر غمخوار آمده
منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست
اندر طواف نقطه چو پرگار آمده
آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود
اندر وثاق این دل بیمار آمده
این عشق همچو روح در این خاکدان غریب
مانند مصطفاست به کفار آمده
همچون بهار سوی درختان خشک ما
آن نوبهار حسن به ایثار آمده
پنهان بود بهار ولی در اثر نگر
زو باغ زنده گشته و در کار آمده
جان را اگر نبینی در دلبران نگر
با قد سرو و روی چو گلنار آمده
گر عشق را نبینی در عاشقان نگر
منصوروار شاد سوی دار آمده
در عین مرگ چشمه آب حیات دید
آن چشمه ای که مایه دیدار آمده
آمد بهار عشق به بستان جان درآ
بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده
اقرار می کنند که حشر و قیامت است
آن مردگان باغ دگربار آمده
ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن
چون بی خبر مباش به اخبار آمده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *