+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 هله ای کیا نفسی بیا
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
 هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست

 » بیشتر بخوانید...
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
 وداع
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
 شاید بهترین شعرها را قورباقه ها خوانده باشند
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
بی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه
از سر پستان عشق چونک دمی شیر یافت
قامت سروی گرفت کودکک یک مهه
روی ببینید روی بهر خدا عاشقان
گر چه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه
والله کو یوسف است بشنو از من از آنک
بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه
چونک نماید جمال گوش سوی غیب دار
عرش پر از نعره هاست فرش پر از وه وهه
عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر
هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه
آنک ز تبریز دید یک نظر شمس دین
طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *