+ - x
 » از همین شاعر
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 آن جا که چو تو نگار باشد
 می نروم هیچ از این خانه من
 ساقی بیار باده سغراق ده منی
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 مرا اندر جگر بنشست خاری

 » بیشتر بخوانید...
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 یاران موافق همه از دست شدند
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 یاد ابر های گذشته بخیر
 خشم
 ای ساقی خوش اندام جام وفا بیاور
 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
 دل ما آتش و تن موج دودش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده
زهی مبارک و زیبا به فال در دیده
به بوی وصل دو دیده خراب و مست شده ست
چگونه باشد یا رب وصال در دیده
چو دیده بیشه آن شی رمست من باشد
چه زهره دارد گرگ و شگال در دیده
دو دیده را بگشا نور ذوالجلال ببین
ز فر دولت آن خوش خصال در دیده
چو چتر و سنجق آن رشک صد سلیمان دید
گشاد هدهد جان پر و بال در دیده
چو آفتاب جمالش به دیده ها درتافت
چه شعله هاست ز نور جلال در دیده
چو عقل عقل قنق شد درون خرگه جسم
عقول هیچ ندارد مجال در دیده
دو دیده مست شد از جان صدر شمس الدین
چه باده هاست از او مال مال در دیده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *