+ - x
 » از همین شاعر
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
 ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده *
 درون ظلمتی می جو صفاتش
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 قلب همت
 اندر مذمت انواع آزادی
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 شب
 ترا از آستان خود براندند
 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 درآ که در دل خسته توان درآید باز
 فساد عصر حاضر آشکار است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو مست روی توام ای حکیم فرزانه
به من نگر تو بدان چشم های مستانه
ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه است
که جنس همدگر افتاد مست و دیوانه
دل خراب مرا بین خوشی به من بنگر
که آفتاب نظر خوش کند به ویرانه
بکن نظر که بدان یک نظر که درنگری
درخت های عجب سر کند ز یک دانه
دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزند
که می زند عجمی تیرهای ترکانه
مرا و خانه دل را چنان به یغما برد
که می دود حسنک پابرهنه در خانه
به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیم
هزار خانه چو صحرا کنیم مردانه
صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرح
که فارغ است سر زلف حور از شانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *