+ - x
 » از همین شاعر
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
 باوفا یارا جفا آموختی
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 عطارد مشتری باید متاع آسمانی را
 سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 هل طربا لعاشق وافقه زمانه
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 کشتند بشر را که سیاست این است
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 آسیای نوبتی
 بهار دیگر
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
 ف ا ص ل ه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو مست روی توام ای حکیم فرزانه
به من نگر تو بدان چشم های مستانه
ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه است
که جنس همدگر افتاد مست و دیوانه
دل خراب مرا بین خوشی به من بنگر
که آفتاب نظر خوش کند به ویرانه
بکن نظر که بدان یک نظر که درنگری
درخت های عجب سر کند ز یک دانه
دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزند
که می زند عجمی تیرهای ترکانه
مرا و خانه دل را چنان به یغما برد
که می دود حسنک پابرهنه در خانه
به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیم
هزار خانه چو صحرا کنیم مردانه
صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرح
که فارغ است سر زلف حور از شانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *